پا به پاي دخترخاله جان هفته اي يك بار شايد هم دو هفته يكبار مي رويد بازار وسنگ و چرم و نخ مي خريد و كلي هم در بين راه مي خنديد و كلي هم خوب است . هم براي روحيه تو و هم براي اوي مهربان :) كسب و كار راه انداخته ايد الكي الكي :D دستبند درست مي كنيد و مي فروشيد ، چه لذت بخش است . از بازار كه برميگرديد خانه باز هم مادري جان است و غُرغُرهايش كه چرا خبر نميديد ناهار ميايد حالا من چي درست كنم؟؟ و شما گردنتان را كج مي كنيد و مظلوم ميشويد " ما كه اصلاً گرسنه نيستيم :D" و او مثل هميشه مي خندد و مي گويد آره جونِ خودتون :D خريد هايتان را كه نگاه مي كنيد مي فهميد تقريباً سرتان كلاه گذاشته اند :D در نهايت هم مي گوييد اصلاً ديگه از اون خريد نمي كنيم :D اينكه حالتان خوب است و با مسخره بازي خوب تر مي شود و ساعاتي را مي سازيد كه به هيچ چيز فكر نكنيد به خيلي چيزها مي ارزد حتي اگر سرتان هم كلاه برود:))
برچسب:
نویسنده: اشکان موسویپور