سفرنامه هايم :)
لباس محلي پوشيده مثل لباس مادرش ، روسري اش را پشتِ گردنش گره زده مثل مادرش ، در ميان شاليزار اين طرف و آنطرف مي دود ، دقيقاً پا به پاي مادرش ... مادرانه ها هميشه مادرانه هستند ، چه در شلوغي ها و آلودگي هاي شهر ، چه در آرامش و لطافتِ روستا :) دوربين را كه دستت مي بيند ، لحظه اي مي ايستد و با تعجب نگاهت مي كند :) مي روي جلو به مادرش سلام مي كني ، مادرش با خوشرويي و آن لهجه ي قشنگش جوابت را مي دهد . روي زانوهايت مي نشيني و با لبخند نگاهش مي كني " سلام خوشگل خانوم :) " بدو بدو مي رود پشتِ پيراهن مادرش قايم مي شود.از آن پشت ، سرش را بيرون مي آورد و آرام سلام مي كند و دوباره قايم مي شود :)) عاشقِ اين حركتي هستي كه در مقابلِ افراد غريبه ، همه ي دختربچه ها انجام مي دهند :)) دوست داري از اين فيگورش عكس بگيري :) ولي قدمِ اول دوستي است . تا زماني كه با سوژه ات دوست نشوي ، عكس هايش را دوست نخواهي داشت :) باي باي مي كني و آرام مي گويي " فردا مي بينمت :))) " الان كه مي نويسي ساعت ٢٣:٢٠ است و هيچ صدايي نيست جز جيرجيرك ها :) اينجاست كه مي شود صداي طبيعت را بيست و چهارساعته شنيد :) فكر مي كني يعني دخترك فردا بازهم آنجا خواهد بود ؟؟ :///