خرید بک لینک

اين روزهايم :)

گاهي اوقات دوست نداري بنويسي ، دوست داري حرف بزني ، دوست داري صدايت را ضبط كني و بارها و بارها گوش كني . گاهي اوقات دوست داري هر آنچه را كه ميبيني ، بنويسي ولي احساس مي كني كه احساست در نوشتن جا نمي شود...مثل حالا ! ساعت ١٨ و تو ساعت ١٩:٤٥ دقيقه وقت ملاقات داري با دكترِ عزيز و مهربان :) خانه بوي علي كافه كاراملي گرفته خوشبوي خوشبوي خوشبو .. ليوان را نزديك مي كني به بيني و نفس عميق مي كشي هووووم :) صداي مادري مي آيد : انقدر نخور از اينا شايد واست خوب نباشه :/ شانه هايت را بالا مي اندازي ، مي خواد باشه مي خواد نباشه مهم نيست . انقدر مراقب تغذيه ات بودي الآن به كجا رسيدي؟ ياد ام آر آيت مي افتي كه همچين آش دهن سوزي نبوده ، خط به خطش را حفظي . دكتر جان دوباره مي خواهد بگويد : باز توي كار دكترا فضولي كردي؟ :) امروز خواهري قبل از رفتن گفته بود: ايشالا كه چيزي نيست نگران نباش :) بعدش بيايد خونه ما باهم بريم اون رستورانه كه پاستا خوشمزه داره :) همه اين طور مواقع نگرانند و هركس به شيوه ي خودش ابراز مي كند و سعي دارد آرام شوي :/ چشمانت مي افتد به گل هايي كه روز عروسي برادري خريده بودي :) بعد از پنج روز هنوز حالشان خوب است :)) يادش بخير چقدر بپر بپر كرده بودي چقدر خوب بود چقدر گفته بودي كاشكي چند تا داداش ديگه داشتم :) عروسي داداش يه چيز ديگه اس :)) چقدر واقعاً زود دير مي شود در معناي واقعي :/ اي كاش هميشه عروسي باشد ، هميشه شادي هميشه سلامتي . آمين.....!

برچسب: روزهايم, نویسنده: اشکان موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 12:40

صفحه بندی