مادريِ هميشه در صحنه ي مهربان ، در حال پختنِ سحري ست :) دلت براي سحري ها تنگ شده عجيب . تقريباً چندين سال است كه روزه نميگيري و فقط بعد از اذان بيدار ميشوي تا نماز بخواني :// مادري غرق در فكر است و مواد را هم ميزند . مي گويي : كتلت مي پزي بده من بپزم :) مي گويد : نه خير كباب تابه اي :)) مي گويي : كباب تابه اي كه زردچوبه نداره :D مي خندد و مي گويد : من چه كنم كه تو آشپزي بلد نيستي :/ اگه يه بدبختي اومد گفت دختر شما چي بلده من چي بگم؟؟؟ . لُپَش را مي كشي و مي گويي : قربونت برم بگو دختر من هيچي بلد نيست هيچچچي بذار نيومده برگردن :DD
برچسب:
نویسنده: اشکان موسویپور