گذشته هايم :) - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 3:02
در بالاترين نقطه نشسته و به آسمان خيره شده . به دوستت مي گويي اونو نگاه كن ديوونه توي اين گرما رفته كجا نشسته . دوست جان نگاهش مي كند و مي گويد حتماً عاشقه :D مي گويي خب عاشق شدن كه بايد خوب باشه اين چرا همچينه دِپرسِ خودآزار :/ مي گويد نه ديگه معلومه عاشق نشدي تا حالا :)) مي گويي نه فعلاً :D با تعج
به وقت پنجشنبه هايم :) - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 3:02
وارد كتابفروشي كه مي شوي ، احساس مي كني امروز اينجا عجيب آرام است :) خانم مهرباني پشت سيستم نشسته نگاهش مي كني و لبخند ميزني :) مي گويد مي تونم كمكتون كنم؟ :)) تازه متوجه ميشوي كه چرا انقدر آرامش برقرار است .. آقاي فرفره ي عينك مستطيلي كه هميشه اين وسط بود و مدام با سرعت اينطرف و آنطرف مي رفت ، نيست
كتاب هايم :) - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 3:02
اگر بگويند آخرين كتابي كه خواندي چه بوده ؟ مي تواني با افتخار سرت را بالا بگيري و بگويي " قهوه ي سرد آقاي نويسنده " :))) مگر مي شود كتابي انقدر خوشمزه باشه كه در عرض ٢٤ ساعت بخواني و با جمله ي آخر كتاب مشتاق شوي كه دوباره بنشيني و بخواني :) ولي فعلاً نخواندي شايد يك ماه ديگر بروي و بخواني براي حل مع...
آشپزي هايم :) - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 3:02
مادريِ هميشه در صحنه ي مهربان ، در حال پختنِ سحري ست :) دلت براي سحري ها تنگ شده عجيب . تقريباً چندين سال است كه روزه نميگيري و فقط بعد از اذان بيدار ميشوي تا نماز بخواني :// مادري غرق در فكر است و مواد را هم ميزند . مي گويي : كتلت مي پزي بده من بپزم :) مي گويد : نه خير كباب تابه اي :)) مي گويي : كب